حمید امامی: ارتباط یک ثروت است

حمید امامی: ارتباط یک ثروت است

یکی از ویژگی‌‌های ذاتی آدم‌ها قدرت برقراری ارتباط با اطرافیان‌ است. در حقیقت، یک نوزاد از همان ابتدای زندگی با تماس جسمی با مادرش نخستین ارتباط را تجربه می‌کند و خوردن شیر پاداشی است که از این ارتباط دریافت می‌کند. کودک با قرار‌گرفتن در آغوش مادر به آرامش می‌رسد و با آهنگ کلام مادر و نگاه‌کردن به چشمان و صورت او و لبخند‌ زدن‌هایش با وی ارتباط حسی و عاطفی برقرار می‌کند. بدین ترتیب، شروع زندگی با ارتباط آغاز می‌شود. وقتی به گذشته و دورانی که پشت‌سر گذاشته‌ام نگاه می‌کنم، این قضیه را شفاف‌تر درک می‌کنم. زمانی‌که در کارگاه تراشکاری به‌عنوان یک نوجوان ِکارگر روزگار سپری می‌کردم، الگوی من سرکارگرهای تراشکاری بودند. دوست داشتم شبیه آن‌ها لباس بپوشم، شبیه آن‌ها حرف بزنم و حرکات و رفتار آن‌ها را در پیش بگیرم و بیش از پیش به آن‌ها نزدیک شوم. همین تجربه را در کارگاه‌های دوزندگی و پوشاک هم داشتم. این بار محیط تغییر کرده بود. از لباس‌های چرب و کثیف و روغنی، به محیط تمیز پوشاک وارد شدم. در عین حال، در محیط جدید، ارتباطات با افراد جدید به من آموخت آنچه در محیط پیشین ارزش بوده است، در این محیط ضد‌ارزش تلقی می‌‌شود؛ یعنی، هر‌چقدر لباس‌هایت تمیزتر و شیک‌تر باشند و هرچه بیشتر به سر‌و‌وضعت برسی، بیشتر مورد توجه و احترام خواهی بود. تغییر محیط و برقراری ارتباط با افراد جدید، همه چیز را به چالش کشید. حال دوباره باید الگوهای فکری، گفتمان‌ها، ادبیات و فرهنگ جدید را می‌پذیرفتم. آن‌ها را تجربه می‌کردم و پس از مدتی هم شبیه همین افراد می‌شدم. در نهایت از جانب آن‌ها پذیرفته شدم. اما این‌بار ترجیح دادم سطح بالاتری را انتخاب کنم و به مدیران و سپس مدیران ارشد نزدیک شوم و از آنان تأثیر بیشتری بگیرم و همین انتخاب در برقراری ارتباط باعث شد با دنیای جدیدی آشنا شوم. دنیایی که هرگز در گذشته آن را تجربه نکرده بودم؛ حالا آدم‌های سطح بالاتری اطراف مرا احاطه کرده بودند یا بهتر است بگویم خود را در احاطه آنان قرار داده بودم. در حقیقت، با پذیرفتن این تغییرات، تغییراتی در سبک زندگی‌ام پدیدار شد و هر روز تبدیل به آدم جدیدتری می‌شدم. هر‌چقدر از پله‌های موفقیت بالاتر می‌رفتم با آدم‌هایی جدیدتر ملاقات می‌کردم که فرهنگ بالاتری داشتند. این روند ادامه پیدا کرد تا سر از کار بیمه درآوردم. دنیای بیمه هم دنیایی پیچیده و آشنا بود و ارتباط با آدم‌های جدید و تأثیرگذاری و تأثیرپذیری در آن وادی متفاوت بود. جالب است بدانید که هر تغییری و خروج از هر گروهی و پیوستن به گروه جدید از من آدمی جدیدتر و با‌تجربه‌تر می‌ساخت. حالا به روشنی و با شفافیت تفاوت بین آدم‌ها را تشخیص می‌دادم و می‌توانستم به‌راحتی نتایج قرار‌گرفتن در هر گروهی را درک کنم و هوشیارانه افراد اطراف خودم را انتخاب کنم. به این ترتیب بود که هر روز به سکوی بالاتری پرتاب می‌شدم. ادامه این روند مرا به دنیای سخنرانی کشاند. انتخاب جدید باعث پیدا‌شدن سر‌و‌کله آدم‌های جدید در زندگی‌ام شد. آدم‌هایی که قرار بود برایشان سخنرانی کنم و داشته‌هایم را به آن‌ها بیاموزم. تأثیر این تغییرات احساس لذت و رضایت درونی را برای من به دنبال داشت و نگاهم را به خودم، زندگی، دنیای اطراف و سایر آدم‌ها چنان تغییر داد که ایمان آوردم شخص جدیدی متولد شده است و حتی تاریخ تولد جدیدی را هم برای خودم ثبت کردم که برایم مقدس‌تر و ارزشمندتر از زادروز فیزیکی‌ام بود. تأثیر ارتباط با آدم‌های جدید انقلابی در زندگی من و اطرافیانم ایجاد کرد؛ حتی دنیای پسر و دخترم را هم تحت‌تأثیر انقلاب زندگی‌ام قرار داد و من و خانواده‌ام را ودار به پذیرفتن سبک جدیدی از زندگی کرد. سبکی که هرگز آن را تجربه نکرده بودم. دیگر هرگز به گذشته بر‌نخواهم گشت. ارتباط برقرارکردن با آدم‌های شناخته‌شده‌ای مانند آقای برایان تریسی، جک کنفیلد، آلن پرو… و نشستن با آن‌ها بر سر یک میز و خوردن نهار و شام با آن‌ها مرا بر آن داشت تا هر روز فاصله‌ام را با آن‌ها کمتر و کمتر کنم. به این ترتیب، هر‌چقدر جلوتر می‌رفتم احساس نارضایتی از وضعیت موجود و شرایطی که در آن قرار داشتم، مرا وادار به پیشرفت بیشتر می‌کرد؛ زیرا در این ارتباطات، هر روز چیزهای با‌ارزش‌تری می‌آموختم. همواره سبک زندگی و نحوه تفکر آن‌ها مرا به وجد می‌آورد. در این دوران، یاد گرفتم که هرگز نباید منتظر بمانم تا دستی از غیب بیاید و دنیای مرا تغییر دهد؛ بلکه این خود من هستم که باید عامل این تغییر باشم و امروز فهمیدم مزخرف‌ترین جمله‌ای که در گذشته از آن استفاده می‌کردم، این بود: «خودش درست می‌شه.» جایی خواندم: «هی فلانی زندگی شاید همین باشد.» سال‌ها در ذهنم با این جمله کلنجار می‌رفتم، تا در نهایت به این نتیجه رسیدم: «بله درست است، شاید زندگی همین باشد، ولی برای چه‌کسی همین است؟ برای کسی که خودش بخواهد همین باقی بماند. نه برای کسی که بخواهد زندگی‌‌اش غیر از این باشد.» شاید زندگی من و شما در حال حاضر همین باشد؛ ولی اگر دلمان بخواهد می‌تواند همین باقی نماند. در نتیجه، تبدیل به زندگی‌ای شود که دلمان می‌خواهد. ارتباطات با آدم‌های ثروتمند و قرار‌گرفتن در کنار آن‌ها و هم‌صحبت‌شدن با آن‌ها و گفتن و شنیدن از آن‌ها می‌تواند تحول عظیمی در زندگی ما ایجاد کند. این تحول می‌تواند آن‌قدر شگرف و تأثیر‌گذار باشد که سرنوشت نسل‌های بعدمان را هم به‌کلی متحول کند. این تجربه‌ها مرا به این نتیجه رساند که اگر این زندگی را نمی‌خواهم، باید شفاف و روشن بدانم چه نوع و چه شیوه‌ای از زندگی را می‌خواهم؟ اکنون که نوع آن را انتخاب کردم. باید بدانم آدم‌هایی که به این سبک زندگی می‌کنند چه کسانی هستند؟ آن‌ها کجا زندگی می‌کنند؟ آن‌ها چگونه زندگی می‌کنند؟ چگونه می‌توان به آن‌ها نزدیک شد و با آن‌ها ارتباط گرفت؟ و شرایط عضویت در جامعه آن‌ها چیست؟ پاسخ به این پرسش‌ها گره‌های کور زندگی ما را باز می‌کند و ما را به دنیای جدیدی رهسپار خواهد کرد. دنیایی که رسیدن و زندگی‌کردن در آن ارزش سختی‌کشیدن ناشی از تغییرات را دارد. در یک جمله، اگر می‌خواهی دنیایت تغییر کند، باید آدم‌های اطرافت را تغییر بدهی. استادی داشتم که همیشه می‌گفت: «از آدم‌های احمق همیشه فاصله بگیر و هرگز به آن‌ها نزدیک نشو.» ضرب‌المثلی است که می‌گوید: «از روبه‌رو به ببر نزدیک نشو، از پشت‌سر به خرگوش و از هیچ طرف به احمق.» و سفارش همیشگی استادم به من این بود که در تجارت و کسب‌و‌کار با احمق‌ها معامله نکن، حتی اگر برایت سود داشته باشد. هرگز فکر نکن که سر احمق‌ها را می‌توانی کلاه بگذاری. چون اگر این اتفاق هم بیفتد کوتاه‌مدت است و آسیبی به‌مراتب سنگین‌تر و سخت‌تر از آن احمق به تو خواهد رسید. او می‌گفت همیشه با زرنگ‌تر از خودت معامله کن، چون امکان دارد کلاه سرت برود، ولی این وضعیت کوتاه‌مدت است؛ چون از او درس می‌گیری که دفعه بعد چگونه عمل کنی تا سرت کلاه نرود. بر اساس تجربه شخصی‌ام آموخته‌ام از زمانی‌که با افراد باهوش، ارزشمند، و با درک بالا در ارتباط هستم تغییرات زیادی در سبک زندگی‌ام ایجاد شده است و این تغییرات به‌صورت تصاعدی به من کمک می‌کنند. بنابراین برای نیمی از زمانمان از امروز این‌گونه برنامه‌ریزی کنیم: ۳۰% زمانمان را با افراد هم‌سطح خود بگذرانیم و در این زمان، به مقایسه و بررسی شرایط خودمان بپردازیم و ۲۰% دیگر زمانمان را اختصاص دهیم به آموزش‌دادن و رشد‌دادن افراد پایین‌تر از سطح خودمان.

نظرات بازدیدکنندگان