شادی دیگران را با حرف های بیهوده نابود می کنیم

شادی دیگران را با حرف های بیهوده نابود می کنیم

زمستان بود. جان می‌کندم در نیویورک تا نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود که لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم: «می‌خواهم مقدار زیادی ذرت بخورم.» خدای من، مدت‌ها بود هیچ غذایی به دهانم این همه مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آن‌ها را می‌جویدم و یک‌راست می‌افتادند توی معده‌ام. معده‌ام می‌گفت: «متشکرم، متشکرم!» مثل آنکه توی "بهشت" باشم.
همین‌طور قدم می‌زدم که سروکله‌ی دو نفر پیدا شد. یکی‌شان گفت: «وای، خدای بزرگ!» دوستش پرسید: «چه شده؟» اولی گفت: «آن یارو را در حال ذرت خوردن دیدی؟ وحشتناک بود!»
بعد از آن حرف، دیگر از خوردن ذرت‌ها لذت نبردم. به خودم گفتم: «منظورش از وحشتناک چه بود؟! من که از خوشی در بهشت خود سِیر می‌کردم!»
گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله یا یک حالت چهره می‌توانیم مردم را از بهشت‌شان بیرون بیاندازیم و این واقعاً بی‌رحمانه‌ترین کار است.

نظرات بازدیدکنندگان